|
پاشاکى شهاب
|
||
|
دوباره مي سازمت |




کوتم خوسی در پاشاکی
هر ساله پس از کشت برنج درمناطقی از پاشاکی پس از اینکه برنج خوشه زد خوک به مزارع کشاورزان حمله می کند و کشاورزان مجبورند جهت جلوگیری از خسار ت فراوان شب ها در مزارع خود در کلبه های که از قبل آماده کردن باروشن کردن فانوس یا آتش سر کنند {کوتم خوسی}عکسهای زیر گویای این مطلب می باشد .که پدر وفرزند در حال آماده سازی کوتم می باشند....برداشت عکس با هماهنگی مدیر وب بلا مانع می باشد


توم بیجار در پاشاکی
پیرزن وپیر مرد روستا ما که در حال آماده کردن خزانه نشاء{توم بیجار}میباشند.اینان بر خلاف قامت خمیده شان راست
قامتان تلاش و زندگی می باشند.
برداشت عکس با هماهنگی مدیر وب بلامانع می باشد

مانده ام در میان یک دو راهی
در میان واژه های نامهربانی
مانده ام که بمانم
یا رها گردم
اوج گیرم
آشیان ویران کنم
گر بمانم
سوختن سهم من است
هر چه دلتنگی است
پاداش من
گر نمانم
عهد من با خاکیان را چه شود؟
آن دو یاس بی حصارم را چه کنم؟
گر بمانم
من اسیر کرکسم
در میان موج آدم ، بی کسم
گر نمانم
دیدن خورشید بر بام فلک را چه کنم؟
غنچه ی بی تاب سوسن را
عطر شب بوهای عاشق
یاد دستان پر احساس پدر
رقص نیلوفر های آبی
پیچش پیچک به گرد شاخه ی تن
دیدن «مهتاب»
دیدن مهتاب در دامان شب را چه کنم؟
مانده ام
در میان های و هوی زندگی
لابه لای تار و پود خستگی
کوچه ای غمگین و خسته
پنجره ها همه بسته
*
خسته بود کاج بلند
بید مجنون و چنار
گل سرخی به کنار
*
کودکی توپ بدست
آدمی عاشق ومست
*
یک نفر تنها بود
صبح از پنجره اش
غم شب پیدا بود
*
تو در آن کوچه چه دیدی ؟!
که شدی خیره به آن کاج بلند
که نشستی لب جوی
آه! بر روی لبت
خسته از دست دلت
*
به ته کوچه رسیدی
باز برگشتی وباز....
ای خیره بر پنجره ای
که ندارد آواز
*
رفتی و ناله کنان
قدمت خسته و زار
دست را لمس کنان
می کشیدی به درخت
پشت را تکیه کنان
می زدی بر دیوار
*
اشک هایت که چکید
غمت اندازه نداشت
زیر لب می گفتی:
من دراین کوچه
به دنبال پری می گردم
که شکسته شده از بال دلم
...
دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند یک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ی تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت یک پرده تور
که تو هرروز آن را
به کناری بزنی
دل من ساکن دیوارو دری
که تو هرروز از آن می گذری
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه یک باغچه بود
که تو هرروز به آن می نگری
دل من رادیدی؟
ساکن کفش تو بود
یادت هست؟
انگار کسی
یا چیزی گلویم را می فشارد
صدای قلبم را کسی نمی شنود
حرفم را نمی فهمد
انتظارم را پایانی نیست
پس باز کن پنجره ها را
بگذار باران را بهتر ببینم
می خواستم
روی این شیشه باران خورده
با دستم
نقش تو را رقم بزنم
اسم تو را بنویسم
اما...
چشمانم بارید
دستانم لرزید
باز با خود گفتم
هر گاه مرا به خاک سپردید
در تاریکی گور
جایی را هم
برای آرزو هایم
بگذارید