تبليغاتX
پاشاکى شهاب
 
پاشاکى شهاب
 
 
دوباره مي سازمت
 

 گشت وگذاری در پاشاکی:۱

نصب پل بر روی رودخانه دیسام  درمنطقه سوته محله توسط اهالی محل

نصب پل

 منتظر مطالب وعکسهای دیگری ازپاشاکی باشید.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 16:19  توسط شرفی  | 
خواهم تو شوی، محبوب دلم

      چون نرگس من، ديوانه ی من

      رويت رخ من ، سويت ره من

      هستی چو بهشت ، كاشانه ی من

      پروانه من ، پروانه من

      بی تو چه كنم ، مستانه من

      آوای تو شد، هم نغمه من

      ای لاله من ، بردی دل من

      پروانه من ، پروانه من

      بی تو چه كنم ، مستانه من

      آوای تو شد ، هم نغمه من

      ای لاله من ، بردی دل من

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 21:56  توسط شرفی  | 

هیچکس
در دل تاریکی شب با چراغی به سراغم نرسید
هیچکس
موقع پژمردن فصل با گلی تازه به باغم نرسید
هیچکس

هیچکس
بازو به بازویم نداد ای روزگار
گل پریشان شدزمستان شد بهار
از جوانی نیست چیزی یادگار
هیچکس
این روز ها هم درد هم رازم نشد
آگه از درد من دلسردی سازم نشد
باد زیر بال پروازم نشد
هیچکس

هیچکس
در دل تاریکی شب با چراغی به سراغم نرسید
هیچکس
موقع پژمردن فصل با گلی تازه به باغم نرسید

هیچکس

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 21:28  توسط شرفی  | 

بگو قطار بايستد
بگو در ماه ترين ايستگاه زمين بماند
بماند سوت بكشد ، بماند دير برود
بماند سوت بكشد ، برود دور شود
بگو قطار بايستد
دارم آرزو مي كنم
مي خواهم از همين بين راه
از همين جاي هيچ كس نيست
كمي از كناره ي دنيا راه بروم
از جاده هاي تنها
كه مردان بسياري را گم كرد
مرداني كه در محرم ترين ساعات عشق گريستند
و صدايشان در هيچ قلبي نپيچيد
مي خواهم سوت بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
كمي از اين همه صندلي هاي پر دود
كمي از اين همه چشم و عينك هاي سياه
مي خواهم كمي دورتر از شما سوت بزنم
مي خواهم در ماه ترين ايستگاه زمين
در محرم ترين ساعات ماه
گريه كنم
مي خواهم كمي دورتر از شما
كمي نزديك تر به ماه
بخوابم

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 20:1  توسط شرفی  | 
محبس خويشتن منم از اين حصار خسته ام
من همه تن ان الحقم كجاست دار خسته ام
در همه جاي اين زمين همنفسم كسي نبود
زمين ديار غربت است از اين ديار خسته ام
كشيده سرنوشت من به دفترم خط عزا
از آن خطي كه او نوشت به يادگار خسته ام
به گرد خويش گشته ام سوار اين چرخ و فلك
بس است تكرار من و ز روزگار خسته ام
دلم نمي تپد چرا به شوق اين همه صدا ؟
من از عذاب كوه بغز به كوله بار خسته ام
هميشه من دويده ام به سوي مسلخ غبار
از آن كه گم نمي شود در اين غبار خسته ام
به من تمام مي شود سلسله ي رو به زوال
من از تبار حسرتم كه از تبار خسته ام
قمار بي برنده ايست قمار تلخ زندگي
چه برده و چه باخته از اين قمار خسته ام
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 19:42  توسط شرفی  | 

دوباره مي سازمت وطن
اگرچه با خشت جان خويش
ستون به سقف تو مي زنم
اگرچه با استخوان خويش
دوباره مي بويم از تو گل
به ميل نسل جوان تو
دوباره مي شويم از تو خون
به سيل اشك روان خويش
اگرچه صد سال مرده ام به گور خود خواهم ايستاد
كه بركنم قلب اهرمن به نعره ي آنچنان خويش
اگرچه پيرم ولي هنوز مجال تعليم اگر بود
جواني آغاز مي كنم كنار نوباوگان خويش
دوباره مي سازمت وطن
اگرچه با خشت جان خويش
ستون به سقف تو مي زنم
اگرچه با استخوان خويش
دوباره مي سازمت وطن

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 19:5  توسط شرفی  | 

زندگی آرام است مثل آرامش یک خواب بلند--------- زندگی شیرین است مثل شیرینی یک روز قشنگ زندگی رویایی است مثل رویای یک کودک ناز-------- زندگی زیبایی است مثل زیبایی یک غنچه ی ناز   تک تک این ساعتهاست زندگی چرخش این عقربه هاست زندگی راز دل مادر من زندگی پینه ی دست پدراست 

زندگی مثل زمان در گذر است غم مخور

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 19:28  توسط شرفی  | 
 
  بالا