تبليغاتX
پاشاکى شهاب

خاطرات من ودل

یادآن رود زلال 

عاری ازآلودگی

برکتی داشت زخود

صیدماهی وکولی

صیدماهی وکولی  ، زردپر  ، سیم کولی ، کاس کولی

آب تنی  ، جون شیر!  ، غولطه خوری  ، بالکش  ، شیرجه زنی

نصف عمریست که اینها همه دریاد من است

****************************

درز بار ، کارمهیج وتلاش

اربه کلای درغلغله

ازهرطرف بودمشغله

اسبها شیهه کنان ، کشان کشان

هی هی و رچ رچ ما

اسب سفید ، اسب سیاه  ، یال بلند

نصف عمریست که اینها همه دریاد من است

***************************

یادآن برف ثقیل  ، آن مونس عهدقدیم

چاش پره ازترس آن ، هول و ولا

درشبش  ، خواب ندید ، دیده ی ما

شب برفی ،  شب شادی ، شب شیرین

روزبعد چپری کرده علم

سینه سرخ وملجه و رواشکین

یادآن صیدوبرف سنگین

نصف عمریست که اینها همه دریاد من است

***************************

بازیهای کودکانه

چوچور وهف سینگ ، بازی سنگی

حلوچین خوردن و مرغونه جنگی

درنوشابه که می رفت به چلاق  ، نشانه

پخت سینگی  ،که روی آب روانه

اوه پیاه ، اوه پیاله ، اوه پیاله

سوار بر روی اسب  چوبی توسن

خلاصه اسب چوبی

هم غرور  ، هم هیبت مابود

زبازی درطبیعت سیربوده

کودکان خود ، زآن محروم بوده

**************************

یادآن استاد مردان کهن

خیاط ماهر  ، آن اوست غلام

                                                            شعراز:فرهادنظری پاشاکی

نجارساعی بود اوست میرزامد

دوزنده ی پالان  ، آن عاشوری نام

کیفته زن نامی ، غلام رضا خان

مشت مرمر ، چادشوباف قدیم

مشتی الیبر  ، قناد سیار

مشت قرابی ،  مشت قرابی ، مشت قرابی

***************************

یادآن جنگل وبیشه

کونوس چینی ، بالش چینی

بارون بومه ، میش چینی

اجارگیری  ، هیمه اری  ، کیشخال سبز

...چه بگویم

جنگل بکر دیار ، خاطره راحک می کند

میش قاتوق  ، اوکنوس ، مشام رسوامیکند

**************************

باغ وبولاغ های دیار

هندوانه ،خربزه ،خیارسبز

اشکله ،سرخ سیب ، توج مربای وجود

گرزنه ، باقلا قاتوق ، ترش تره

... چه بگویم

تازه سیر ، پیل باقلا  ، سردپله  ، پنیرتازه ی محل

هضمه را وا می کند

نصف عمریست که اینها همه دریاد من است

**************************

یاد بناهای قدیمی دیار

کیفته سر ، گلی اتاق

گرم درسرما و درگرما خنک

روشن گرشب ، چراغ گردسوزقدیم

جیک جیک ،جیکها ، بهترین صدای خواب

بی دغدغه  ، بی اضطراب

بوی کاهگل خانه ی ما  ، عطرمن است

واشهای سره ی خانه ی ما فرش من است

نصف عمریست که اینها همه دریاد من است

*******************************

                                                                شعراز:فرهادنظری پاشاکی

مونس وشیرین بنده

شد کلافه  ، از کش ویرایشم

گفت فرهاد! فکرنان باش  ،  قیچی کن برخاطرات

لاجرم  ، من شعرخود رابه پایان می برم

شعراز:فرهادنظری پاشاکی

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 8:15 توسط شرفی |

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 22:59 توسط شرفی |

 
+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 11:35 توسط شرفی |

بر سنگ مزار

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
 چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
 از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
 نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
 از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم
 سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
 فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاک ، پوسیدم
 ز بسکه با لب مخنت ،‌زمین فقر بوسیدم
 کنون کز خاک فم پر گشته این صد پاره دامانم
 چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
 چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
 ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
 که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم
 همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
 به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
 ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
 وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
 شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
 کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
 به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
 که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
 نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
 در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
 همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
 پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
 به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
 سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
 به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
 که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 14:46 توسط شرفی |

هرجا هستی"یا دت هستم

تو کجایی که ببینی زندگیم چه سوت و کوره
قربون چشای نازت"چشم تو از من چه دوره

نمی بخشم خودم و روزی که چشمات و بستی
اگه بودم پیش چشمات"من و تنها نمی زاشتی

کاش منم با تو می مردم"دیگه تنها نمی موندم
دستاتم از من گرفتی"مگه عاشقت نبودم

نمی دونی چه غریبم"میون این همه ادم
زنده موندن خیلی سخته"خودم و دارم می بازم

دیگه ارزشی نداره"عمر من رو به زواله
کاشکی بودی و می دیدی"کسی که به غم دچاره

حالا من تنها نشستم " ای برادر خیلی خستم
اسم تو برام عزیزه"هر جا هستی یادت هستم
  

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 15:40 توسط شرفی |

ده آباد کجاست

 

لذت هستی را کودکی با خود برد

بعد از آن آسایش خفت و در بستر مرد

همه شوقم این بود

از درخت کج همسایه هلوئی بکنم

   یا که خود را از بام

روی انباشته برفی فکنم

      چه سرور پاکی!

       مثل بازی دردشت

              مثل دیدار طلوع

               مثل بوئیدن یاسی درشب

صف به صف چلچله ها

           لب پاشورهء حوض

 دستهء شاپرک ها

      روی برگ گل سرخ

شادی بلبل مست

       روی هر شاخ درخت

خنده میزد همه جا

      به رخ غنچهء بخت

                   چه سرور پاکی!

 

 

همه دردم این بود؛

که چرا گالشم از گالش همبازی من زبرتر است

که چرا خانهء پرداخته از بالش من

                           اندکی از دگری خردتر است

             چه غم شیرینی!

مثل بیداری شب

مثل سوزاندن عشق

مثل فریاد پدر

                      چه غم شیرینی!

 

من چه میدانستم

 زندگی رنگ و ریائی دارد

من چه میدانستم،که بهار یک عشق

              خالی از پول خزان می گردد.

من چه می دانستم

              که به یک نَه گفتن

         سیل خون از بدن شهر روان می گردد

 

دیگر آن غنچهء زیبای صداقت پژمرد

دیگر آن چلچله از حوض کسی آب نخورد

       دل من غمگین است

                به کجا باید رفت؟

                  به چه کس باید گفت؟

                       ده آباد کجاست؟

که زمینش پر بار

                مردمانش هشیار

سفر ه هایش پر نان

چشمه هایش جوشان

          آهوانش آزاد

باغ هایش پر آواز قناری باشد.

 

به کجا باید رفت

        که در آن؛

       صحبت از « ما» باشد

سخن از شستن غم؛

    از همه دلها باشد

دلم از دوری پرواز پرستو افسرد

گلم از مردن همدردی مردم پژمرد

 

چه کسی می آید؟

    چه کسی دست مرا می گیرد؟

        که مرا تا حرم سبز خدا

                              خواهد برد؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 12:25 توسط شرفی |

زندگی

اسمان است و من و یک پرواز
ما به دنبال چه ایم از اغاز
ما گریزان و شتابان و پریشان حالیم
زندگی چیست کز او می نالیم
زندگی
داستان مردیست
که به نان اندیشید
صبح تا شام دوید
و به نانش نرسید
زندگی
قصه ی پیرزنیست
که پی کارگران می خوابید
پیر مردش شاید
که مداوا بشود
زندگی
گریه ی دخترکی در سبد است
که مادر می خواست
دست ها مشت به دیوار سبد می کوبید
ناز ان دخترک زیبا را هیچ عابر نخرید
زندگی
شاخه گلی پشت چراغ سرخیست
که به دستان ظریف پسری نه ساله
سوی ما می اید
سبز میگردد و از نو حرکت باید کرد
زندگی
تلخ ترین فاجعه ی عمر من است
چه کسی بود مرا دعوت کرد
زود تر باید رفت
زود تر باید مرد

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 14:5 توسط شرفی |

عشق

در بلندای زمان
غصه ی ما اول شد
از تو و غیر چه پنهان
دل ما پرپر شد
خواب دیدیم که مارا
لب مستانه دهند
نسب این دل دیوانه
به پروانه دهند
چه بسا خواب بدیدیم و
ندیدیم ز عشق
به کسی جز نی و نیرنگ
جزایی بدهند
دار دنیا تو مرا بس بودی
کار دنیا تو چه نا کس بودی
من برایت علفی هرز و تو اما از من
نو گلی تازه و نارس بودی
با تو از عشق چه گویم
که در این وادیه پست
تو همانا که همان
لقمه ی هر کس بودي

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 13:58 توسط شرفی |

آشفته بازار

 دلم تنگ است
دلم می سوزد از باغی که می سوزد
نه دیداری
نه بیداری
 نه دستی از سر یاری
 مرا آشفته می دارد
چنین آشفته بازاری
تمام عمر بستیم و شکستیم
 به جز بار پشیمانی نبستیم
جوانی را سفر کردیم تا مرگ
 نفهمیدیم به دنبال چه هستیم
 عجب آشفته بازاریست دنیا
 عجب بیهوده تکراریست دنیا
 میان آنچه باید باشد و نیست
عجب فرسوده دیواریست دنیا
 چه رنجی از محبت ها کشیدیم
برهنه پا به تیغستان دویدیم
 نگاهی آشنا در این همه چشم
 ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم
سبک باران ساحل ها ندیدند
به دوسش خستگان باریست دنیا
مرا درموج حسرت ها رها کرد
عجب یار وفاداریست دنیا
 عجب خواب پریشانی ست دنیا
عجب آشفته بازاریست دنیا
عجب بیهوده تکراریست دنیا
 میان آنچه باید باشد و نیست
 عجب فرسوده دیواریست دنیا


+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 13:16 توسط شرفی |

قصه ی شهر سکوت

 روزی دل من که تهی بود و غریب
 از شهر سکوت به دیار تو رسید
 در شهر صدا که پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ی مهر تو شنید
چشم تو مرا به شب خاطره برد
در سینه دلم از تو و یاد تو تپید
در سینه ی سردم ، این شهر سکوت
دیوار سکوت به صدای تو شکست
 شد شهر هیاهو ، این سینه ی من
فریاد دلم به لبانم بنشست
 خورشید منی ،‌ منم آن بوته ی دشت
من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور
دریای منی ، منم آن قایق خرد
با خود تو مرا می بری تا ساحل دور
کنون تو مرا همه شوری و صدا
 کنون تو مرا همه نوری و امید
 در باغ دلم بنشین بار دگر
 ای پیکر تو ، چو گل یاس سپید

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 11:34 توسط شرفی |

گنجشک های خونه

 ای چراغ هر بهانه
 از تو روشن از تو روشن
 ای که حرفای قشنگت منو آشتی داده با من
من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه
 به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه
باز میایم که مثل هر روز
برامون دونه بپاشی
 من و گنجشکا می میریم تو اگه خونه نباشی
 همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
 بس که اسم تو رو خوندم بوی تو داره نفس هام
عطر حرفای قشنگت عطر یک صحرا شقایق
 تو همون شرمی که از اون
سرع گونه های عاشق
 شعر من رنگ چشاته
رنگ پک بی ریایی
بهترین رنگی که دیدم
رنگ زرد کهربایی
من و گنجشکای خونه
دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 12:25 توسط شرفی |

دلسوخته

دلسوخته تر از همه ی سوختگانم
 از جمع پرکنده ی رندان جهانم
 در صحنه ی بازیگری کهنه ی دنیا
عشق است قمار من و بازیگر آنم
با آنکه همه باخته در بازی عشقند
بازنده ترین است در این جمع نشانم
ای عشق از تو زهر است به جامم
دل سوخت ،‌ تن سوخت ، ماندم من و نامم
 دلسوخته تر از همه ی سوختگانم
از جمع پرکنده ی رندان جهانم
عمری ست که می بازم و یک برد ندارم
 اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم
 ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت
 بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت
 من زنده از این جرمم و حاضر به مجازات
مرگ است مرا گر بزنم حرف ندامت
باید که ببازم با درد بسازم
در مذهب رندان این است نمازم
عمری ست که می بازم و یک برد ندارم
 اما چه کنم ، عاشق این کهنه قمارم
 من در به در عشقم و رسوای جهانم
 چون سایه به دنبال سر عشق روانم
 او کهنه حریف من و من کهنه حریفش
سرگرم قماریم من و او ،‌ بر سر جانم
 باید که ببازم ، با درد بسازم
در مذهب رندان ، این است نمازم
 عمری ست که می بازم و یک برد ندارم
اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 12:14 توسط شرفی |

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 21:44 توسط شرفی |

                                        

                                        

                                         

                                                                                                                  

                                                                    

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 21:19 توسط شرفی |

                                      

                                    

                                  برداشت عکس باذکر وبلاک بلامانع می باشد

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 18:3 توسط شرفی |

                 

                       

                      

                        

                                                 

   

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 17:35 توسط شرفی |

             
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 21:10 توسط شرفی |

             
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 3:29 توسط شرفی |

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 22:53 توسط شرفی |

 

 

                                                                       کوتم خوسی در  پاشاکی

هر ساله پس از کشت برنج درمناطقی از پاشاکی پس از اینکه برنج خوشه زد خوک به مزارع کشاورزان حمله می کند و کشاورزان مجبورند جهت جلوگیری از  خسار ت فراوان شب ها در مزارع خود در کلبه های که از قبل آماده کردن باروشن کردن فانوس یا آتش سر  کنند {کوتم خوسی}عکسهای زیر گویای این مطلب می باشد .که پدر وفرزند در حال آماده سازی کوتم می باشند....برداشت عکس با هماهنگی مدیر وب بلا مانع می باشد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 18:29 توسط شرفی |