تبليغاتX
پاشاکى شهاب
دوباره مي سازمت

بنام یزدان پاک
کولش یا گالی و یا ساقه ی برنج نوعی الیاف گیاهی است که در روزگارنه چندان دوربرای پوشش سقف خانه هاکه به صورت شیروانی است درروستاهای شمال ، بکار می بردند.کولش ها ی جداشده ازساقه های برنج پس ازخشک شدن توسط افراد زبردستی درپاشاکی چون مرحوم غلام رضاخان،گل محمدی و... به صورت کویفته درست می کردند که واقعاً این اساتیدمهارت خاصی در درست کردن آن داشته ودارند. بعدبرای پوشش سقف به کارمی بردند. یکی از محاسن خوب این کلش ها این است که عایق خوبی در فصل تابستان به جهت خنک نگه داشتن ایوانهای چوبی(تلارها)است که حتی در زمانهای قدیم پرستوها نیز در زیر سقف آنها و گنجشکها در میان این کلش ها لانه درست می کردند که واقعاً یادش بخیر به قول استاد فرهاد عزیز (مدیر سایت) نصف عمری است که اینها همه در یاد من است. چه صفایی داشت و حتی بعضی دوستان شبها با چراغ و فانوس به لانه ی این پرندگان هجوم می بردند و به شکار این گنجشکهای زبان بسته می پرداختند. آری در روزگار امروز، سقف بسیاری از منازل منطقه پوشیده از ورق فلزی(سیمکا)می باشد که خود باعث ایجاد گرمای زیاد ومهاجرت ناخواسته بسیاری از پرندگان گردیده است که قبلا در زیرسقف همین خانه ها زندگی می کردند و از زندگی ما انسانهای بی رحم که به خودمان نیز رحم نمی کنیم فاصله گرفته و فراررابرقرارترجیح دادند. آری در عکس چهره مرد راست قامت وغیور مردی از آن دیار(آقای گل محمدی) رامشاهده می کنید که کماکان سنت قدیمی را حفظ کرده و در حال درست کردن کویفته یا همان گالی است.
خدایا. چرا چرا لحظه هایت این قدر زود میگذرد ؟
چه کنیم قصه ای است که دیگر هرگز نتوان شد آغاز
ما برانیم تا به دیوار همین لحظه
که در آن همه چیز رنگ لذت دارد آویزیم

نویسنده وتنظیم حمزه شرفی پاشاکی(شهاب)


نوشته شده توسط شرفی در ساعت 15:7 | لینک  | 

جناب آقاي فرهاد نظري،

با سلام و تحيات احتراماً قبل از هر چيز تلاش و مساعي جنابعالي را به دليل راه اندازي اين سايت ستوده و ارج مي‌نهيم. غرض از تصديق اوقات بيان مطالب و مواردي درخصوص سايت مذكور مي باشد و چنانچه صلاح بدانيد سؤالاتي را در سايت در معرض ديد و نظرسنجي امور قرار دهيم. نكته بارز و بديهي در ارزيابي كمي و كيفي مطالب مندرج در سايت پاشاكي سانسور شديد و بي محابای مسائل، مشكلات، معضلات و نارسايي‌هاي موجود و از طرفي بزرگ نمايي و پر رنگ جلوه دادن اندك نقاط قوت پاشاكي است. جناب آقاي نظري، شما در سايت پاشاكي انواع واقسام تصاوير و مناظر زيباي طبيعت را قرار داده‌ايد كه به محض مشاهده تصاوير مذكور، بيننده تصور مي‌كند كه در بهشت كوچكي قرار گرفته است و محو آن مناظر مي‌گردد. آيا واقعاً اتفاقات اينگونه است كه شما به تصوير مي‌كشيد؟ آيا بهشت كوچك قاب تصوير شما عاري از معضلاتي همچون سرقت، اعتياد، جرم و جنايت و ... مي‌باشد؟ آيا مردم منطقه پابه پاي ساير مناطق برخوردار استان خود و استانهاي همجوار از نعمت گاز و خدمات درماني و آموزشي وافي و كافي بهره مي‌برند؟ آيا امكانات حمل و نقل جاده اي و ارتباط روستا به شهرهاي اطراف بهينه و مناسب است؟ پيشنهاد مي‌گردد سري به كوچه پس كوچه هاي تنگ و باريك بهشت كوچكتان بزنيد و ببينيد كه مردم با فرهنگ ما چگونه چوبهای و درختان و حصارهاي خانه شان را تا وسط كوچه نصب نموده و حتي چارپايان قديم نيز مشكل رفت و آمد دارند چه برسد ماشينهاي مدل بالاي شما و حتي در بعضي از مناطق همسايگان محترم ما تا وسط نهرهاي كشاورزي را درخت كاشته و در حال برداشت محصول هزار تن در نهر هستند و در روزهاي نه چندان دور اسمشان به عنوان كشاورز نمونه در كتاب گنيس چاپ مي‌شوند. پيشنهاد مي‌گردد سري به وبلاگ‌ها و سايت‌هاي آستانه چه خبر يا بالا شاده بزنيد كه به منظور كمك رساني و رساندن صداي مردم مناطق مذكور به گوش مسئولان كشور از هيچ تلاش و كوششي دريغ نمي‌كنند. حال اينكه جنابعالي دامنه دات كام، پاشاكي را به خود اختصاص داده‌ايد بدانيد كه رسالت بزرگي در پيش رو داريد و براي آگاهي و بيداري مردم بومي منطقه، مسئولان محلي، منطقه‌اي و ملي بايستي تلاش صد چندان داشته باشيد. جناب آقاي نظري جنابعالي بهتر از هر شخص ديگري مي‌دانيد كه با حلوا حلوا دهان شيرين نمي‌شود. منتظر درج اين مطلب در سايت پاشاكي و نظرات خوانندگان گرامي هستيم.

                                                                نويسنده حمزه شرفي پاشاكي (شهاب)

نوشته شده توسط شرفی در ساعت 8:20 | لینک  | 

زندگانی یادست
زندگانی همه صورتکده یی از یادست
یاد یاران قدیم
یاد خویشان صمیم
زندگانی یادست
دلم از یاد کسان هر شبه در فریادست
پدر و مادر محجوب ز کف رفته ی ما
یک زمان هم نفس یودند همه شادان همه سرخوش همه گویا بودند
زندگی معنی داشت
ناگهان دییده ز دنیا بستند
با دل و دیده ی پک
سر نهادند به خک
یادشان در دل ما
روحشان در افلک
روزگاری من و تو با فرزند
شاد و خندان این همه با هم بودیم
گرد هم عشق مجسم بودیم
ناله د خانه ی ما راه نداشت
بی خبر از غم عالم بودیم
کم کمک روز جدایی آمد
پاره های تن ما از بر ما دور شدند
نازنینان رفتند
خانه های دل ما یکسره بی نور شدند
گرچه رفتند ولی خاطره هاشان برجاست
یادشان در دل ماست
دل ما ناشادست
ای پسر باور کن
زمدگانی یادست
دل به ایام مبند
با خبر باش که در طبع جهان بیدادست
خویشتن را مفریب شادی ما و تو بی بنیادست
خیمه هرجا بزنی روز دگر برباد ست
ای برادر هشدار
زندگانی یادست
دوستداران رفتند
همه یاران رفتند
مهربانان خفتند
گرد این بایده گوید که سواران رفتند
سالخوردان مردند
غمگساران رفتند
در نگاه چه کسی چهره ی خود را نگریم
دلبران ما هوشان اینه داران رفتند
حال گلگشت به گلزاری نیست
گلعذاران رفتند
همه خویشان همه خوبان همه یاران رفتند
زندگانی یادست
یاد خویشان صمیم
یاد خوبان ندیم
یاد یاران قدیم
زندگانی یادست
دلم از یاد کسان هر شبه در فریادست

برگرفته از سایت آوای آزاد

به درود تا درود دیگر ------شرفی پاشاکی

نوشته شده توسط شرفی در ساعت 14:5 | لینک  | 

فوتبال دیروز و امروز روستای ماحدود9یا10سال بیشترنداشتیم .آن زمان کلاس سوم یا چهارم ابتدایی بودیم که درمدرسه قدیمی روستای پشتاسرا درس می خواندیم مدرسه ای که در سال پنجم تحصیلیمان جای خود را به یک مدرسه نو ساز و با کلاس داد که اکنون از ان مدرسه زیبا جز خرابه ای باقی نمانده چرا که با کوچ جوانان به شهر رفته رفته دانش اموزان مدرسه کم و کمتر شدند و بالاخره چند سال پیش مدرسه به خاطر نداشتن دانش آموز تعطیل گردید . بله در آن سالها حداقل 10تا15 همکلاسی داشتیم که پس از تعطیلی مدرسه و نوشتن مشق، کارمان شده بود فوتبال . فوتبال در کجا !همان زمینهای چمن و گل کوچک زمین حیدرلات که خیلی ها از فوتبا ل در آن خاطرات زیادی دارند . و حتما خیلی ها پس از شنیدن اسم زمین حیدر لات و خاطرات خوش گذشته اشک در چشمانشان جمع میگردد . آری کارمان در طول روز شده بود فوتبال،فوتبال و فوتبال . گاهی آنقدر تعدادمان زیاد بود که تعداد تیمها از 4 یا5 تیم هم رد می شد و چه خاطرات شیرینی بود . اما اکنون که از بالای تپه کنار مدرسه پشتاسرا به آن پایین نگاه می کنی دیگر از درختان توسکا کنار رود خانه خبری نیست و جای آن زمینهای صاف و هموار را خرابه و علفزار گرفته که راه رفتن در آن نیز دشوار است . به راستی روستا و ورزش در روستا به کجا کشیده شده . چرا در همین زمین ورزشی روستای بالا پاشاکی که روزگاری هر ساله در ان کاپهای متعددی برگزار می شد و جوانانی همچون شهید کامل منصور قنایی،فیاض بسنده،هوشیار منصوری،حسین منصوری،حمزه شرفی،حسین کریمی،هوشیار بیدل،مهرداد کریمی،علی کریمی،عباس کریمی،اسماعیل کریمی،عبدالرضا شبدینی و خیلی های دیگر در ان جولان می دادند حال از آن جوانان هیچ خبری نیست و باید به دنبال انان در عروسیه،کنار رودخانه ها و پای....باشیم . زمانی در همین روستای پاشاکی سه یا چهارتیم ورزشی بود . تیم هایی با نامهای شهید چمران،ابوذر،منتخب وغیره . اما اکنون برای انجام یک بازی دوستانه به زحمت باید با همت همان جوانان گذشته یازده نفر را جمع کنی تا بتوانی یک بازی فوتبال را برگزار کنی . چرا در روزگاری که باشگاههای بزرگ کشور برای به خدمت گرفتن بازیکنانی نظیر علی کریمی،فرشید کریمی،اسماعیل دانشور،بهرام شهبازی و محمد جوادی سرودست می شکستند اکنون نباید شاهد ظهور چنین بازیکنانی باشیم . در همین زمین ورزشی روستای پشتاسرا با اینکه روستایی کوچک بوده اما بعد از ظهرها وقتی وارد زمین می شدی به راحتی می توانستی دو تیم را جمع کنی . حتی در فصل تابستان و در اوج کار کشاورزی بچه ها به عشق فوتبال در ان اوج گرما به مزرعه می رفتند و کار میکردند تا بلکه در زمان خنک شدن هوا بتوانند فوتبال کنند و گاها با همان لباس گل آلود و با پای برهنه به زمین می آمدند و ساعاتی را به فوتبال می پرداختند . یادی هم از آن جوانان پر شور گذشته کنیم . جوانانی چون روشن آب بند،همایون افلاکی،شهید فیاض افلاکی،فرهاد آب بند، فرامرزآب بند، محمد مرادمند، پرویز جوادی ،محمد علی روست،،کامیار خوشدل،رضا خوشدل،شهریار نجفی،ابوذر آب بند،جمشید افلاکی،ذبیح اله افلاکی،منوچهر افلاکی ودر گذشته های نزدیکتر حسین آب بند،، بهزاد خوشدل و فرشاد و فرشید روستا و در گذشته های دورتر بزرگانی چون حسین جوادی،محمد افلاکی،رضا آب بند،جمهور آب بند . اما اکنون اگر سری به روستای پشتاسرا بزنی حتی یک نفر جوان را نمیتوانی بیابی که مانند این بزرگان فوتبال بازی کند . آیا روزی فرا خواهد رسید که به دیده حسرت به این قضیه نگاه نکنیم . ایا روزی فرا می رسد که روستاها و زمینهای ورزشی رونق گذشته را باز یابند . ایا فوتبال در روستاها و محلات به کلی نابود گشته . برای یافتن تمام این آیاها و چراها چه باید کرد و از که باید پرسید و آیا به نظر شما بهترین صاحبنظران همان بازیکنان گذشته نیستند ؟ اینجانب با نوشتن این مطالب قصد دااشتم تا قدمی هر چند کوچک در جهت اعتلای ورزش روستایمان بردارم . لذا از تمام کسانی که این مطالب را می خوانند خواهشمندم که نظرات و پیشنهادات خود را از طریق همین سایت ارایه نموده تا شاید بتوانیم در جهت رشد و پیشرفت روستای زیبایمان قدمی بر داریم . با تشکر از همه کسانی که برای پیشرفت ورزش روستای پاشاکی دل می سوزانند .
نوشته شده توسط دوست عزیزم محمد علی اب بند پاشاکی


نوشته شده توسط شرفی در ساعت 15:27 | لینک  | 

بنام خداوند یزدان پاک

با سلام بر دوستان خوبم

 

 


با تشکر و سپاس از خداوند رحمان و رحیم ،که فرصتهارا برای دوستی و
برادری برای ما برقرار داشته است .
.
ما برای آبادانی دیارمان نیاز به نشستها و مشورتها داریم ،ایام پاشاکی به روزگذری تبدیل شده است فردا مهم نیست . اما تا جائی که من یادم می آید پاشاکیجی همیشه امروز را گرسنه وبه امید فردای بهتر زندگی می کردو در خانه فقیرترین افراد محل همیشه برای یک مهمان ناخوانده بهترین غذا در آن واحد مهیا می شد .
پاشاکی با تیلارهای چوبی و ایوانهای فرش حصیری و شبهای مهتابی و پر ستاره، کم کم به خاطرات و قصه های بچه هایمان تبدیل می شود .
من اکثر جمعه ها به پاشاکی می روم دیدنیهای تلخ ، مثل چرت زدنهای جوانان و نوجوانان روی نیمکتهای قهوه خانها و لب رودخانه ها مرا آزارمیدهد
کاش می شد همه صفحات این کتاب بر دل نوشته را برا ی شما خوبان پاک مومن می نوشتم .
قدمهای خیر خواهی و مصلحت اندیشی برای هم روستائیهای عزیزبا قوه
قهریه آنها برخورد می کند،اگر من نوعی،راه کاری جهت آبادانی و نوعدوستی و حب و علاقه به زادگاهم ارائه دهم در جا مطلب را محو و خاموش می کنند .
 ،بوی تولیدی از کارخانه پودر و استخوان که در منطقه استحفاضیه فرمانداری سیاهکل قرار گرفته ،آنقدر گیج کننده است ،که ساکنان خانه های ویلائی و تیلاری محل پیش کش ،ساکنان خانه های جدید جرآت باز کردن پنجرهء خانه خود را در شب ندارند .
انشاالله باهمکاری نماینده محترم دو شهرستان (لا هیجان و سیاهکل )جناب آقای قاسمی بتوانیم این مشکل را حل نمائیم .
  دوستان مخاطب خوبم که همه استاد وبزرگوار و ارزشمنددرحوزه کاری خود هستید ،ما بازیگران   نیستیم که نیاز به تماشاچی داشته باشیم ،بنده خیلی خوشحال می شوم که شمانسبت به سازندگی محل با قید نام و فامیلی ما را از نظرات خوبتان آگاه سازید ودعاکنیم اگر عمری از ما باقی ماند ،در اولین فر صت یک فراخوانی گسترده در محل داشته باشیم .
با عذر خواهی و بدرقه دعای و عاقبت به خیری برای شما خوبان .

نوشته شده توسط دوست عزیزم آقای شیذر جهانگیری
  [سایت]

نوشته شده توسط شرفی در ساعت 11:20 | لینک  | 

برداشت عکس با ذکر نام وبلاگ بلامانع می باشد

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط شرفی در ساعت 13:32 | لینک  | 

نوشته شده توسط شرفی در ساعت 13:6 | لینک  | 

 

نوشته شده توسط شرفی در ساعت 12:51 | لینک  | 

 

 

 

نوشته شده توسط شرفی در ساعت 22:48 | لینک  | 

سکوت

دلا شب ها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین می گذاری
تو صاحب درد بودی ناله سر کن
 خبر از درد بیدردی نداری
بنال ای دل که رنجت شادمانی است
بمیر ای دل که مرگت زندگانی است
میاد آندم که چنگ نغمه سازت
ز دردی بر نیانگیزد نوایی
میاد آندم که عود تار و پودت
نسوزد در هوای آشنایی
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد عشق ورزد اشک ریزد
به فریادی سکوت جانگزا را
 بهم زن در دل شب های و هو کن
و گر یارای فریادت نمانده است
چو مینا گریه پنهان در گلو کن
صفای خاطر دل ها ز درد است
 دل بی درد همچون گور سرد است      
  

                                  بر گرفته ازسایت آوای آزاد

نوشته شده توسط شرفی در ساعت 10:8 | لینک  | 

لحظه های انتظار

من امشب تا سحر بیدار خواهم ماند
وبال خواب را ازگردن خود باز خواهم کرد
به او گویم برو امشب نمی خوابم
به شوق دیدنت چشمان خود را باز خواهم کرد
برایت از حیاط خانه ی دل صد گل احساس خواهم چید
به باغ آرزوهایم گل امید می کارم
ستاره های اقبالم به من چشمک زنان گویند
که تو می ایی ومن اشک شوق از دیده می بارم
شب آرام و هوا رام ، آسمان پر نور
و قرص ماه همچون روی تو در آسمان پیداست
صدای عوعو سگها نمی اید
تو گویی امشب این بیدار مانده ، یکه و تنهاست
شفق سر زد، سیاهی رفت و صبح آمد
و قرص ماه جایش را به مهرِ آسمان بخشید
ومن بیدار و چشمانم به در مانده
برای دیدنت این قلب ناآرام می جوشید
تو گویی انتظارم باز بیهوده ست
نمی ایی و من اینبارهم گول تو را خوردم
از آن ترسم که هجرانت شود ‹‹ جاوید ›› و من تنها
شکایت از جفای تو بَرِ مرغ سحر بردم

                                  بر گرفته از سایت آوای آزاد

نوشته شده توسط شرفی در ساعت 10:3 | لینک  | 

یاد یک روز در پاشاکی

خفته بودیم و شعاع آفتاب
بر سراپامان به نرمی میخزید
روی کاشی های ایوان دست نور
سایه هامان را شتابان میکشید
موج رنگین افق پایان نداشت
آسمان از عطر روز کنده بود
گرد ما گویی حریر ابرها
پرده ای نیلوفری افکنده بود
دوستت دارم خموش خسته جان
باز هم لغزید بر لبهای من
لیک گویی در سکوت نیمروز
گم شد از بی حاصلی آوای من
ناله کردم : آفتاب ، ای آفتاب
بر گل خشکیده ای دیگر متاب
تشنه لب بودیم و او ما را فریفت
در کویر زندگانی چون سراب
در خطوط چهره اش نا گه خزید
سایه های حسرت پنهان او
چنگ زد خورشید بر گیسوی من
آسمان لغزید در چشمان او
آه ،  کاش آن لحظه پایانی نداشت
در غم هم محو و رسوا میشدیم
کاش با خورشید می آمیختیم
کاش همرنگ افقها می شدیم
بر گرفته از سایت آوای آزاد  

نوشته شده توسط شرفی در ساعت 11:43 | لینک  | 

آرزو

کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
به سرا پای تو لب می سودم
کاش چون نای شبان می خواندم
به نوای دل دیوانه تو
خفته بر هودج مواج نسیم
میگذشتم ز در خانه تو
کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده لرزان حریر
رنگ چشمان ترا میدیدم
کاش در بزم فروزنده تو
خنده جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود
سستی و مستی خوابی بودم
کاش چون آینه روشن میشد
دلم از نقش تو و خنده تو
صبحگاهان به تنم می لغزید
گرمی دست نوازنده تو
کاش چون برگ خزان رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا میکرد
در دل باغچه خانه تو
شور من ، ولوله برپا میکرد
کاش چون یاد دل انگیز زنی
می خزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم ترا میدیدم
خیره بر جلوه زیبایی خویش
کاش در بستر تنهایی تو
پیکرم شمع گنه می افروخت
ریشه زهد تو  و  حسرت من
 زین گنه کاری شیرین می سوخت
کاش از شاخه سر سبز حیات
گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ای مایه عمر
شعله راز مرا میدیدی

بر گرفته از سایت آوای آزاد  

نوشته شده توسط شرفی در ساعت 11:35 | لینک  | 

نوشته شده توسط شرفی در ساعت 22:59 | لینک  | 

 
نوشته شده توسط شرفی در ساعت 11:35 | لینک  | 

هرجا هستی"یا دت هستم

تو کجایی که ببینی زندگیم چه سوت و کوره
قربون چشای نازت"چشم تو از من چه دوره

نمی بخشم خودم و روزی که چشمات و بستی
اگه بودم پیش چشمات"من و تنها نمی زاشتی

کاش منم با تو می مردم"دیگه تنها نمی موندم
دستاتم از من گرفتی"مگه عاشقت نبودم

نمی دونی چه غریبم"میون این همه ادم
زنده موندن خیلی سخته"خودم و دارم می بازم

دیگه ارزشی نداره"عمر من رو به زواله
کاشکی بودی و می دیدی"کسی که به غم دچاره

حالا من تنها نشستم " ای برادر خیلی خستم
اسم تو برام عزیزه"هر جا هستی یادت هستم
  

بر گرفته از سایت آوای آزاد

نوشته شده توسط شرفی در ساعت 15:40 | لینک  | 

زندگی

اسمان است و من و یک پرواز
ما به دنبال چه ایم از اغاز
ما گریزان و شتابان و پریشان حالیم
زندگی چیست کز او می نالیم
زندگی
داستان مردیست
که به نان اندیشید
صبح تا شام دوید
و به نانش نرسید
زندگی
قصه ی پیرزنیست
که پی کارگران می خوابید
پیر مردش شاید
که مداوا بشود
زندگی
گریه ی دخترکی در سبد است
که مادر می خواست
دست ها مشت به دیوار سبد می کوبید
ناز ان دخترک زیبا را هیچ عابر نخرید
زندگی
شاخه گلی پشت چراغ سرخیست
که به دستان ظریف پسری نه ساله
سوی ما می اید
سبز میگردد و از نو حرکت باید کرد
زندگی
تلخ ترین فاجعه ی عمر من است
چه کسی بود مرا دعوت کرد
زود تر باید رفت
زود تر باید مرد

نوشته شده توسط شرفی در ساعت 14:5 | لینک  | 

عشق

در بلندای زمان
غصه ی ما اول شد
از تو و غیر چه پنهان
دل ما پرپر شد
خواب دیدیم که مارا
لب مستانه دهند
نسب این دل دیوانه
به پروانه دهند
چه بسا خواب بدیدیم و
ندیدیم ز عشق
به کسی جز نی و نیرنگ
جزایی بدهند
دار دنیا تو مرا بس بودی
کار دنیا تو چه نا کس بودی
من برایت علفی هرز و تو اما از من
نو گلی تازه و نارس بودی
با تو از عشق چه گویم
که در این وادیه پست
تو همانا که همان
لقمه ی هر کس بودي

نوشته شده توسط شرفی در ساعت 13:58 | لینک  | 

آشفته بازار

 دلم تنگ است
دلم می سوزد از باغی که می سوزد
نه دیداری
نه بیداری
 نه دستی از سر یاری
 مرا آشفته می دارد
چنین آشفته بازاری
تمام عمر بستیم و شکستیم
 به جز بار پشیمانی نبستیم
جوانی را سفر کردیم تا مرگ
 نفهمیدیم به دنبال چه هستیم
 عجب آشفته بازاریست دنیا
 عجب بیهوده تکراریست دنیا
 میان آنچه باید باشد و نیست
عجب فرسوده دیواریست دنیا
 چه رنجی از محبت ها کشیدیم
برهنه پا به تیغستان دویدیم
 نگاهی آشنا در این همه چشم
 ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم
سبک باران ساحل ها ندیدند
به دوسش خستگان باریست دنیا
مرا درموج حسرت ها رها کرد
عجب یار وفاداریست دنیا
 عجب خواب پریشانی ست دنیا
عجب آشفته بازاریست دنیا
عجب بیهوده تکراریست دنیا
 میان آنچه باید باشد و نیست
 عجب فرسوده دیواریست دنیا


نوشته شده توسط شرفی در ساعت 13:16 | لینک  | 

قصه ی شهر سکوت

 روزی دل من که تهی بود و غریب
 از شهر سکوت به دیار تو رسید
 در شهر صدا که پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ی مهر تو شنید
چشم تو مرا به شب خاطره برد
در سینه دلم از تو و یاد تو تپید
در سینه ی سردم ، این شهر سکوت
دیوار سکوت به صدای تو شکست
 شد شهر هیاهو ، این سینه ی من
فریاد دلم به لبانم بنشست
 خورشید منی ،‌ منم آن بوته ی دشت
من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور
دریای منی ، منم آن قایق خرد
با خود تو مرا می بری تا ساحل دور
کنون تو مرا همه شوری و صدا
 کنون تو مرا همه نوری و امید
 در باغ دلم بنشین بار دگر
 ای پیکر تو ، چو گل یاس سپید

نوشته شده توسط شرفی در ساعت 11:34 | لینک  |